راضی مشو آقا که من حسرت بخورم
دور از حرم باشم خاک غربت بخورم
من ماندم با این خاطره ها
باب قبله ایوون طلا
میپیچم از درد در غم اسیرم
راضی مشو که آتش بگیرم
من با درد هجران چه کنم
با این آه سوزان چه کنم
راضی مشو آقا که من حسرت بخورم
دور از حرم باشم خاک غربت بخورم
آقا مبادا قید این دل را بزنی
جانم بگیر اما بدان تو جان منی
زلفت جرم حیرانی من
سیل اشک طوفانی من
با خاطراتت در سینه غوغاست
اینجا غریبم خاک من آنجاست
رحمی کن بر این اشک روان
کنج صحنت جانم بستان
راضی مشو آقا که من حسرت بخورم
دور از حرم باشم خاک غربت بخورم
من ماندم با این خاطره ها
باب قبله ایوون طلا