عنه صلى الله عليه و آله : يا أباذرٍّ : در دنیا. مثل آدم‌ غریب باش آدمی که غریب هست یا مثل گذرنده از

عنه صلى الله عليه و آله : يا أبا ذرٍّ ، إذا أصبَحتَ فلا تُحَدِّثْ نَفسَكَ بِالمَساءِ ، و إذا أمسَيتَ فلا تُحَدِّثْ نَفسَكَ بِالصَّباحِ ، و خُذ مِن صِحَّتِكَ قَبلَ سَقَمِكَ ، و مِن حَياتِكَ قَبلَ مَوتِكَ فإنَّكَ لا تَدري ما اسمُكَ غَدا .

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : اى ابوذر! چون صبح خود را آغاز كردى، به خويشتن وعده شب مده و هرگاه شبَت را آغازيدى، وعده صبح به خود مده و از دوران تندرستيت پيش از آنكه بيمار شوى بهره برگير و از زندگيت پيش از آنكه بميرى؛ زيرا كه تو نمى دانى فردا چه نامى خواهى داشت [مُرده يا زنده].

نگاهت رو نسبت به دنیا تغییر بده

یَا اباذر! کَمْ مِنْ مُسْتَقْبِلٍ یَوْماً لَا یَسْتَکْمِلُهُ وَ مُنْتَظِرٍ غَداً لَا یَبْلُغُهُ

در ادامه فرمایش های گوهربار آقا رسول اکرم به جناب ابوذر می رسیم به اینجا که پیغمبر می فرماید:

(کم من مستقبل یوم الله یستکمل) چه بسیار آدم هایی که صبحی رو آغاز کردند روزی رو شروع کردند منتها این روز رو کامل نکردند چقدر از اینها شما دیدید که رفتند سراغ کارشون سر کار سکته کردند مردند یا مثلا ببین تا اومد از در خارج بشه چی شد؟ سکته رو زد همین که اومد بره نان بگیرد با آن نان صبحانه بخورد چی شد؟ خلاص شد خوب

پس یا اباذر ( کم من مستقبل یوم لا یستکمل) چه بسیار کسانی که روزی رو شروع کردند منتها کامل نکردند وَ مُنْتَظِرٍ غَداً لَا یَبْلُغُهُ چقدر آدم هایی دیدی ابوذر منتظر فردا بودند منتها به فردا نرسیدن خب حاج اقا ایشالله فردا چک تو را پاس میکنم خودش پاس شد ولی چکش پاس نشدچه قدر از اینها شما دیدید گفت فردا می آیم خیالت راحت برو می بینی فردا کجا است کجا اومدی معلوم شد کسی دیگر بود این رو می آورد.

یَا اباذر! لَوْ نَظَرْتَ إِلَی الْأَجَلِ وَ مَصِیرِهِ، لَأَبْغَضْتَ الْأَمَلَ وَ غُرُورَهُ،

اگه خوب نگاه کنی به مرگ ومسیر مرگ دیگه از دنیا و آرزو های دنیا بیزار می شوی

اگر به مرگ خوب توجه کنی دیگه از اینکه من اینجا برم خانه بسازم از همه اینها بی زار می شوی متنفر می شوی

نمیدانی مرگ چیه ؟؟ نمی دانی مسیر مرگ چیه نمی دانی آقا ما ها واقعا هیچ درکی از مرگ نداریم اگر بدانی بعد خود جان دادن چه اتفاقی می افتد رو نمی دانیم

فرمودند در روایات هم است که مومن می رسه به آن لحظه جان دادن آرزو می کنه وقتی که آقا می بینه تار وپود فرشش همش شده مار و عقرب اون لحظه آرزو می کنه ای کاش من از این دنیا هیچی نداشتم .

یَا اباذر! کُنْ کَأَنَّکَ فِی الدُّنْیَا غَرِیبٌ أَوْ کَعَابِرِ سَبِیلٍ، وَ عُدَّ نَفْسَکَ مِنْ أَصْحَابِ الْقُبُورِ،

در دنیا. مثل آدم‌ غریب باش آدمی که غریب هست مثلا فرض کن یک نفر توی این خیابان شهید بنی طبا غریب هست کارش را انجام می دهد ویک چیزی لازم داره میخره سریع می رود خانه ولی ما ها تا می خواهیم یک چیز بخریم توی این خیابان ده نفر حرف می زنیم مثلا بیاییم سریع کار خود را انجام دهیم نیستیم

ولی آدم غریب این طور نیست سریع کار خودش را انجام می دهد مثل اینکه اصلا آشنایی ندارد خیلی گیر نمی دهد. من و شما وای میستیم میگیم آه چرا آپارتمان را اینجا درست کردند بابا چی کار داری برو کارت روانجام بده بعدش برو

یا مثل گذرنده از راه باش مثلا دیدی یک خیابان پل دارد حضرت عباسی شده تا حالا بگی وایسم اینجا چایی بخورم ها نه دیگه می خواهی از پل رد بشی

مرحوم امام فرمود : وقتی یک چیزی همه گیر شد قبح هم از بین می رود آقا روی پل جای چایی خوردن نیست که بابا هیچ کسی روی پل وای نمی ایستد از این کار ها انجام دهد همه می رند روی پل عبور کنند اصلا خدا این دنیا را قرار داده ما از روی این رد بشیم قرار نداده وایسیم آنجامثل ما مانند مثل کسی هست که رفته روی پل چی کار می کنه؟ خانه می سازد پس فرمود توی دنیا مثل آدم‌ غریب باش یا مثل عبور کننده از راه( وعد نفسک من اصحاب القبور) اصلا خودت رو مثل مرده حساب کن خودت رو عین اصحاب قبور بشمار فکر نکن زنده هستی تو هم رفتی

یَا اباذر! إِذَا أَصْبَحْتَ فَلَا تُحَدِّثْ نَفْسَکَ بِالْمَسَاءِ، وَ إِذَا أَمْسَیْتَ فَلَا تُحَدِّثْ نَفْسَکَ بِالصَّبَاحِ، وَ خُذْ مِنْ صِحَّتِکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ حَیَاتِکَ قَبْلَ مَوْتِکَ، فَإِنَّکَ لَا تَدْرِی مَا اسْمُکَ غَداً،

فرمود یا اباذر ( اذا اصبحت فلا تحدث نفسک بالمساء) فرمود : الان که شما صبح کردید به نفست نگو که تا شب وقت داری دل خودت را صابون نزن( واذا امسیت) اگر شب کردی چی اگر به شب رسیدی ( فلا تحدث نفسک باالصباح) فرمود : خودت رو امیدوار نکن به خودت نگو من تا فردا صبح هستم.

( وخذ من صحتک قبل صحتک) حاج اقا سالمی از این سالم بودنت استفاده کن قبل از اینکه مریض شوی و( من حیاتک قبل موتک) فرمود : از این زندگانی خودت استفاده کن قبل از اینکه بمیری.

( لأنک فلا تدری ما اسمک) بخاطر اینکه تو نمی دانی فردا اسم خودت چی هست به تو میگن حاج اقا یا به تو می گویند جنازه نمی دانی که چی هستی به تو زنده می گویند یا مرده پس الان که به تو می گویند زنده استفاده کن

السلام علیک یا حجت الله ... بِيُمْنِهِ رُزِقَ اَلْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اَلْأَرْضُ وَ اَلسَّ

سَيِّدُ أَوْلاَدِهِ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ أَخُوهُ اَلسِّبْطُ اَلتَّابِعُ لِمَرْضَاةِ اَللَّهِ اَلْحُسَيْنُ ثُمَّ اَلْعَابِدُ عَلِيٌّ ثُمَّ اَلْبَاقِرُ مُحَمَّدٌ ثُمَّ اَلصَّادِقُ جَعْفَرٌ ثُمَّ اَلْكَاظِمُ مُوسَى ثُمَّ اَلرِّضَا عَلِيٌّ ثُمَّ اَلتَّقِيُّ مُحَمَّدٌ ثُمَّ اَلنَّقِيُّ عَلِيٌّ ثُمَّ اَلزَّكِيُّ اَلْعَسْكَرِيُّ اَلْحَسَنُ ثُمَّ اَلْحُجَّةُ اَلْخَلَفُ اَلْقَائِمُ اَلْمُنْتَظَرُ اَلْمَهْدِيُّ اَلْمُرْجَى اَلَّذِي بِبَقَائِهِ بَقِيَتِ اَلدُّنْيَا وَ بِيُمْنِهِ رُزِقَ اَلْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اَلْأَرْضُ وَ اَلسَّمَاءُ وَ بِهِ يَمْلَأُ اَللَّهُ اَلْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَقْوَالَهُمْ حُجَّةٌ وَ اِمْتِثَالَهُمْ فَرِيضَةٌ وَ طَاعَتَهُمْ مَفْرُوضَةٌ وَ مَوَدَّتَهُمْ لاَزِمَةٌ مَقْضِيَّةٌ وَ اَلاِقْتِدَاءَ بِهِمْ مُنْجِيَةٌ وَ مُخَالَفَتَهُمْ مُرْدِيَةٌ وَ هُمْ سَادَاتُ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ أَجْمَعِينَ .

حج نرفتی تو، ولی قبله ی حاجات شدی ...تو خودت، عین صفا، مشعر و میقات شدی


    سامرا، از غم تو، جامه دران است هنوز
    چشم «نرگس» به جمالت، نگران است هنوز

    دل شهزاده ی روم، آینه ی دلبری ت
    تاک ها مست تو و این لقب عسکری ت

    پسر حضرت هادی! به فدایت پدرم
    پدر حضرت مهدی! به فدایت پسرم


    حج نرفتی تو، ولی قبله ی حاجات شدی
    تو خودت، عین صفا، مشعر و میقات شدی


    کعبه، یک چاردهم، بی تو صفا کم دارد
    بی تو، یک چاردهم، عطر خدا کم دارد

    ماه زیبا! حسنِ دوم زهرا! برخیز
    مهدی ت دل نگرانت شده، بابا! برخیز

    باز هم جانِ جهان را، تو در آغوش بگیر
    صاحب عصر و زمان را، تو در آغوش بگیر

    روی زانو بنشان آینه ی طاها را
    تو ببوس از طرف ما، پسر زهرا را

    غم پرپر شدنِ چون تو کریمی، سخت است
    به رقیه قسم! آقا! که یتیمی سخت است

    قاسم صرافان

    شب تودیع پیمبر، شهدا می‌گفتند: مجتبی گلشنی از لاله به لب، کرد وداع...میهمانی، که خراسان شد از او باغ

    آخر ماه صفر، اول ماتم شده است
    دیده‌ها پر گهر و سینه پر از غم شده است

    آه ای ماه، که داری به رخت گرد ملال!
    رنگ رخسار تو، همرنگ محرّم شده است

    عرشیان، منتظر واقعه‌ای جان‌سوزند
    چشم قدسی‌نفسان، چشمهٔ زمزم شده است

    شب تودیع پیمبر، شهدا می‌گفتند:
    آه از این صبح قیامت، که مجسم شده است

    تا که برچیده شد از روی زمین سایهٔ وحی
    آسمان، ابری و آشفته و درهم شده است
    ::
    مجتبی گلشنی از لاله به لب، کرد وداع
    داغ او، داغ دل عالم و آدم شده است

    باغ، لبریز شد از زمزمهٔ یاس کبود
    لاله، دل‌تنگ‌تر از حجلهٔ ماتم شده است
    ::
    میهمانی، که خراسان شد از او باغ بهشت
    میزبان غم او عیسی مریم شده است

    از همان روز، که زد سکّه به نامش در طوس
    شب، پی کشتن خورشید مصمم شده است

    تا بسوزد دل ذریهٔ زهرای بتول
    زهر در ساغر انگور فراهم شده است

    راستی تا بزند بوسه بر ایوان طلا
    کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است

    پایتخت دل صاحب‌نظران است این‌جا
    مشهد انگشت‌نمای همه عالم شده است

    گر چه بسیار خطا دیده‌ای از ما، اما
    سایهٔ مهر تو، کی از سرِ ما کم شده است؟

    گر چه من ذرّهٔ ناقابلم ای شمس شموس!
    باز پیوند من و عشق تو محکم شده است..

    محمدجواد غفورزاده

    دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود ... با حلقه های زلف تو درگیر می شود

    دارد زمان آمدنت دیر می شود

    دارد جوان سینه زنت پیر می شود

    وقتی به نامه عملم خیره می شوی

    اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود

    کی این دل رمیده ی من هم زُهیروار

    در دام چشم های تو تسخیر می شود؟

    این کشتی شکسته ی طوفان معصیت

    با ذوق دست توست که تعمیر می شود

    حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه

    با حلقه های زلف تو درگیر می شود

    در قطره های اشک قنوت شب شما

    عکس ضریح گمشده تکثیر می شود

    تقصیر گریه های غریبانه ی شماست

    دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود

    وحید قاسمی