امیر مؤمنان علی علیه السلام: «معاشرة ذوی الفضائل حیاة القلوب».
فانه یمیت القلب.
فیض کاشانی نقل می کند:
به ابراهیم ادهم گفتند: چرا دعا می کنیم، اما مستجاب نمی شود؟ با آن که خدای متعال فرموده است که بخوانید مرا، تا اجابت کنم شما را!
گفت: چون که دل هایتان مرده است.
گفتند: چه چیزی دل ها را میرانده است؟
گفت: هشت خصلت؛ حق خدا را شناختید، اما آن را بر پا نداشتید و ادا نکردید. قرآن خواندید، ولی به حدود احکام آن عمل نکردید. گفتید رسول خدا را دوست می داریم، اما سنت و روش او را ترک کردید. گفتید از مرگ بیم داریم، اما برای آن آماده نشدید. خداوند فرموده بود: «شیطان، دشمن شماست. او را دشمن خود بدانید»، اما با گناهانتان با شیطان همکاری و همراهی کردید. گفتید: از آتش دوزخ می ترسیم، اما بدن های خود را در آن آتش افکندید. گفتید بهشت را دوست داریم، اما برای بهشت کاری نکردید. چون از بسترهایتان برخاستید، عیب های خود را پشت سرتان انداختید، ولی عیب های مردم را جلوی خود قرار دادید. پس (با این کارها) موجبات خشم پروردگارتان را فراهم ساختید؛ چگونه دعایتان را مستجاب کند؟
و راستی که چنین است. اینها، یعنی خروج از حریم بندگی و به شوخی گرفتن عذاب، عقاب، بهشت و جهنم، و ایمان داشتن بازبان و مسلمان بودن به شعار و حرف. و مگر «مرگ دل» چیزی جز اینهاست؟
«گناه»، عامل مهم دل مردگی است.
دل بستن به دنیا، مصاحبت با نابخردان، مجادله های بیهوده، دوستی با دنیازدگان نیز از عوامل مرگ قلب است.
از رسول خدا صلی الله علیه وآله روایت است:
چهار چیز، دل را می میراند:
1. گناه روی گناه (تکرار گناه بدون توبه)،
2. با زنان، زیاد بگو مگو کردن و هم سخن شدن،
3. با احمق و جاهل، جر و بحث کردن های بی ثمر،
4. همنشینی با مردگان.
پرسیدند: یا رسول الله، مردگان کیانند؟
فرمود: هر ثروتمند خوشگذران و مترف3
این پدیده، یعنی مرگ دل و عوامل آن، در متون دینی مورد توجه خاص قرار گرفته و سخنان حکمت آمیزی درباره آن نقل شده است.
مثلاً نشست و برخاست با انسان های گمراه، بی ایمان و رویگردان از احکام الهی، یکی از این عوامل است؛ مجالست بافرومایگان دون همت و پول داران دنیاطلب، عامل دیگری است؛ بی تقوایی و کمبود ورع، عامل سوم. به تعبیر امیرالمؤمنین علی علیه السلام: «من قلّ ورعه مات قلبه، و من مات قلبه دخل النّار؛4 هر کس ورع و پرهیزکاری اش کم شود، دلش می میرد و هر که دلش مرد، وارد آتش می شود».
در مناجات سرور ساجدان چنین آمده است:
«... خدایا! گناهان، جامه خواری بر من پوشانده است و دوری از تو لباس مسکنت و توانایی بر وجودم کشیده و جرم بزرگ، دلم را میرانده است؛ پس ای آرزو و امید من! با توبه ای از سوی خود، قلبم را زنده کن».5
با چنین دلی، چه باید کرد، جز احیاگری؟ و قلب مرده را چه چیزی حیات می بخشد، جز توجه به سرچشمه حیات و منبع نور؟ این است که در روایات، از معنویات به عنوان عامل حیات بخشی دل های مرده یاد شده و حکمت و بصیرت و موعظه و یاد قیامت و ذکر خدا و... عامل زنده ساز دل معرفی گشته است.حیات بخش دل ها
سرور زنده دلان، امیر مؤمنان علی علیه السلام، انس، همدمی و حشر و نشر با انسان های با فضیلت را یکی از اسباب «حیات دل»می شمارد: «معاشرة ذوی الفضائل حیاة القلوب».
همانگونه که مجالست با دل مردگان بی فضیلت، روح را دچار تنگی نفس و جان را گرفتار زندانی بی دردی و بی احساسی می کند، هم نفس شدن با «انسان»ها نیز، افق های تازه کمال به روی دل می گشاید و زندگی ها را از حصار بسته «ماده اندیشی»و «دنیانگری» می رهاند.
«فکر»، عامل دیگر حیات دل و جان است.
اندیشه، پر و بال دل را در فضای خوبی ها و ایده ها و آرمان ها به پرواز می گشاید و قید و بندها را از قلب باز می کند. از این رو امام حسن مجتبی علیه السلام فرموده است: «علیکم بالفکر، فانّه حیاة القلب البصیر؛7 بیندیشید و سراغ تفکر بروید، که آن، مایه حیات دل انسان بیناست».
در سخن دیگری از حضرت امیر، چنین آمده است:
«دلت را با موعظه زنده کن، قلبت را با یاد مرگ رام و متواضع گردان و چشم دلت را نسبت به فاجعه های دنیا بصیر ساز».
در یکی از سخنان حضرت رسول صلی الله علیه وآله نیز، «تذاکر علم» و گفت وگوهای علمی و دانش آموختن، موجب زنده شدن دل ها به شمار آمده است.
اگر بستر قلوب را به زمینی تشبیه کنیم که یا «آباد» است و یا «موات»، آن چه عمران و آبادانی سرزمین قلوب را فراهم می آورد، چیزهایی از جنس همان دل است، یعنی خوف، ذکر، خشیت، دانش، یاد مرگ، پند، معرفت و... .
و اگر بهار، فصل حیات طبیعت است، حیات دل و فصل رویش جان ها هم هنگام تلاوت قرآن و انس با کلام الهی است و از همین رو مولای متقیان، در توصیه به انس با کلام الله و تلاوت آیات وحی، آن را «بهار دل ها» و «چشمه دانش ها» معرفی می کند: «... و فیه ربیع القلب و دنیا بیع العلم».10
همدمان با قرآن، حیات قلبی را مدیون کلام الهی اند و غافلان از سخن وحی و مهجوران از قرآن کریم، دچار تیرگی درون و افسردگی جان و مردگی دل می شوند و این برای دورافتادگان از «چشمه حیات»، امری طبیعی است.
همدمی با نیکان و نیکوکاران نیز، جان و دل را حیات می بخشد.
در کلام امام علی علیه السلام آمده است: «لقاء اهل الخیر عمارة القلب؛11 دیدار اهل خیر، آبادانی دل است».
اگر شاعری در یکی از سروده هایش، دل خود را گسسته از یک دلبند و دلخواه و بریده از پیامی از دل آرامی معرفی می کند و شام بی فروغش را بی نشان از سحرگاه و محفلش را بدون گرمی و خاطرش را به الفت با مهری یا ماهی، این ثمره سیراب نساختن نهال دل از چشمه یقین و باور است و دل نسپردن به معنویات قدسی و حیات طیبه که در سایه ذکر خدا و بندگی او پدید می آید؛ وگرنه به قول اقبال لاهوری:
سوز سخن ز ناله مستانه دل است
این شمع را فروغ ز پروانه دل است
مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم
غوغای ما ز گردش پیمانه دل است
غافل تری ز مرد مسلمان ندیده ام
دل در میان سینه و بیگانه دل است
اگر به فکر این دل نباشیم، اگر حیاتش را از بوستان علم و حکمت و معرفت فراهم نسازیم، اگر آن را رها در وادی غفلت و در کام اژدهای نفس و ابلیس و وسوسه گر سازیم، برای ما چه می ماند جز دلی مرده و پژمرده و افسرده؟
جان را آبیاری کنیم تا به «حیات دل» برسیم.
پی نوشت :
1. معانی الاخبار، ص 335.
2. محجة البیضاء، ج 5 ص 69.
3. اربع یمتن القلب: الذنب علی الذنب و کثرة مناقشة النساء و مماراة الاحمق، تقول و یقول و لا یرجع الی خیر، و مجالسة الموتی. فقیل له: یا رسول الله و ما الموتی؟ قال: کل غنی مترف(میزان الحکمه، حدیث 17023).
4. نهج البلاغه، حکمت 349.
5. الهی! البستنی الخطایا ثوب مذلتی... (بحارالانوار، ج 91، ص 142).
6. غررالحکم، حدیث 9769.
7. میزان الحکمه، حدیث 17031.
8. احی قلبک بالموعظه و ذلله بذکرالموت و بصّره فجائع الدنیا (نهج البلاغه، نامه 31).
9. کافی، ج 1، ص 41.
10. نهج البلاغه، خطبه 176.
11. بحارالانوار، ج 74، ص 208.
12. کلیات اقبال لاهوری، ص 16.


افعال انسان در عدالت، به میانهروی و اعتدال انجام میشود و این از شریفترین و برترین فضیلتهاست، زیرا جامع همه فضایل و ملازم آنهاست، عدالت اخلاق، در حقیقت شامل تعادل و عدالت میان قوای درونی انسان و انعکاس آن بر رفتار ظاهری است و مصداق آن انبیاء (علیهمالسلام) میباشند.